X
تبلیغات
رایتل

یک اثر یک نویسنده

شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1388

کنستانتین سیمونف

آن روز مثل یک افسانه شروع شد: از سر صبح کاشیرین فرمانده گروه پارتیزانی دنبال تانیا آمد. تانیا تصور می کرد که او به محل گروه پرواز کرده، ولی او ناگهان با اونیفورم جدید سرهنگی و بدون ریش نزدش آمد. یک هفته قبل وقتی کاشیرین برای عیادت تانیا به بیمارستان آمده بود و بعدا وقتی خود تانیا برای وداع با او به هتل "مسکو" رفت کاشیرین هنوز ریش داشت. ولی حالا بدون ریش آمد و بقدری جوان به نظر می رسید که تانیا او را نشناخت. کاشیرین با خوشحالی به این مطلب خندید و گفت که تانیا هر چه زودتر لباس بپوشد و آماده رفتن بشود: دیروز فرمانی صادر شد که به موجب آن امروز به تمام پارتیزان هائی که از جبهه های مختلف به مسکو آمده اند نشان اعطا خواهد شد و به احتمال قوی خود کالینین ( رئیس جمهوری وقت اتحاد شوروی ) شخصا نشانها را اعطا خواهد کرد. و به تانیا هم اعطا خواهد کرد چون او نیز نشان گرفته است. تا تانیا در آشپزخانه با عجله لباس عوض می کرد کاشیرین در راهرو قدم می زد و با خوشحالی و با صدای بلند برای اینکه تانیا از پشت در بسته صدایش را بشنود تعریف می کرد که چگونه اعزام آنها را به پشت جبهه به تعویق انداختند زیرا رفیق استالین می خواست آنها را بپذیرد. بعد گفتند که این موضوع منتفی شد. ولی بعد رفیق استالین بالاخره وقت پیدا کرد و آنها را شب گذشته نزد خود پذیرفت و بدون اینکه چیزی مانعش شود تا صبح از آنها پرس و جو کرد و طرفهای عصر فرمانی صادر شد و امروز نشانها را اعطا خواهند کرد. امشب هم بعضی ها به محل ماموریت خودشان پرواز می کنند.

- لابد من هم پرواز می کنم، - کاشیرین این موضوع را هم مثل سایر مطالب با خوشحالی گفت، - راسته که می گویند فرود آمدن هواپیما میسر نخواهد شد. آلمانی ها محوطه فرود ما را اشغال کرده اند، ولی مهم نیست، با چتر نجات روی پایگاه جنگلی می پرم، خلبانها قول داده اند هدف بگیرند با انحراف- به اضافه یا منهای پانصد متر. اگر پرش های قبل از جنگ را هم به حساب بگذاریم این هفدهمین پرش من با چتر نجات خواهد بود. به قراری که از صدا و لحن او بر می آمد این نکته که فرودگاه پارتیزانی را آلمانی ها اشغال کرده اند و ناگزیر باید با چتر نجات بپرد یک ذره هم در او تاثیر نداشت. بعد از ملاقات با استالین حاضر بود به کام اژدها هم بپرد. تانیا از آشپزخانه نزد او آمد و گفت: من حاضرم. کاشیرین با نگاه سخت گیرانه ای سراپای او را برانداز کرد و گفت: بد نیست، منظم و مرتبی، فقط بلوزت کمی برایت بزرگه. بالاخره نتوانستیم یک بلوز درست و حسابی برای تو بدوزیم...وقتی آنها وارد خیابان شدند کاشیرین گفت: پیاده می رویم، وقت زباد داریم. تانیا ضمن راه پرسید: شما از پیش می دانستید که پیش رفیق استالین خواهید رفت؟

- یک هفته قبل کنایه ای زدند.

- پس چرا به من نگفتید؟

- دخترم، برای اینکه تو هنوز آنقدر بزرگ نشده ای که این چیزها را بدانی. کاشیرین بعد از گفتن این مطلب طوری خندید و طوری دهانش را باز کرد که تمام دندانهای سفیدش معلوم شد. وقتی کاشیرین پشت جبهه آلمانی ها فرمانده گروه پارتیزانها بود و تمام صورتش تا چشم غرق در ریش انبوه و سیاهی بود و تانیا را "دخترم" و سایرین را "پسرهایم" می نامید این خطاب عجیب به نظر نمی آمد. ولی حالا که کاشیرین ریش معروف خودش را تراشیده بود مرد کاملا جوانی شده بود که حداکثر سه سال با تانیا تفاوت سنی داشت. و اینکه او کمافی السابق تانیا را "دخترم" خطاب کرد به قدری عجیب به نظر آمد که تانیا خنده اش گرفت.

- چرا می خندی؟..



سیمونف ، کنستانتین ، مردم سرباز بدنیا نمی آیند ، ترجمه : بنگاه نشریات پروگرس ، مسکو ، ۱۹۷۹




در باره نویسنده